۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گنجشک» ثبت شده است

خدا گفت: در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست، بیا

گنجشک کنج آشیانه‌اش نشسته بود.
خدا گفت: چیزی بگو !
گنجشک گفت: خسته‌ام.
خدا گفت: از چه ؟
گنجشک گفت: تنهایی، بی‌همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.
خدا گفت: مگر مرا نداری ؟
گنجشک گفت: گاهی چنان دور می‌شوی که بال‌های کوچکم به تو نمی‌رسند.
خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟
گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره‌های نازک گلویش فشار آورده بود.
خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده. چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری. هرگز تنهایت گذاشتم ؟
گنجشک سر به زیر انداخت. دانه‌های اشک، چشم‌های کوچکش را پر کرده بود.
خدا گفت: اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !
گنجشک سر بلند کرد. دشت‌های آن سو تا بی‌نهایت سبز بود. گنجشک به سمت بی‌نهایت پرگشود

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: " می‌آید، من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه‌ایی از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب‌هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت: "لانه‌ی کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی کسی‌ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی‌موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟" و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: "ماری در راه لانه‌ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی." گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: "و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی."
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های‌های گریه‌هایش ملکوت خدا را پُر کرد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰